تبلیغات
آموزگار ابتدایی قصرقند - گریه ی شادی
 
آموزگار ابتدایی قصرقند
اول : در شروع هر كاری بسم الله بگویید . دوم: در هر نعمتی الحمدالله بگویید . سوم: در هر كار كه قصد انجامش را دارید، ان شالله بگ
سه شنبه 1392/07/9 :: نویسنده : ابراهیم رئیسی زاده
زنگ اول بود درس قرآن داشتیم روخوانی درس به پایان رسید. بعد از درس چون زمان اضافی داشتیم تصمیم گرفتم قسمت اسامی دانش آموزان دفتر نمره را پُر کنم.
نفر اول علی بود صدایش کردم جلو بیاید تا اطلاعاتی که نیاز بود را بگوید. اطلاعاتی از قبیل نام پدر، شغل پدر و مادر و سطح تحصیلی شان و همچنین شماره تلفن منزل و موبایل پدر.
زنگ اول بود درس قرآن داشتیم روخوانی درس به پایان رسید. بعد از درس چون زمان اضافی داشتیم تصمیم گرفتم قسمت اسامی دانش آموزان دفتر نمره را پُر کنم.
نفر اول علی بود صدایش کردم جلو بیاید تا اطلاعاتی که نیاز بود را بگوید. اطلاعاتی از قبیل نام پدر، شغل پدر و مادر و سطح تحصیلی شان و همچنین شماره تلفن منزل و موبایل پدر.
بچه ها یکی یکی می آمدند و به سوالات جواب می دادند و می رفتند.
نفر پنجم نوبت "شادی" بود او دختریست کمی خجالتی و فوق العاده زرنگ که بازی وسطی -که ما به آن "آرادا گالدی" می گوییم- را خیلی خوب بازی می کند و زنگ ورزش همه می خواهند در گروهی باشند که شادی در آنجاست.

شادی را صدا کردم
اولش می خواست جلو نیاید من فکر کردم بخاطر خجالتی بودنش است که جلو نمی آید دوباره صدایش کردم با قدم های آرام و البته کمی لرزان جلو آمد و مقابل میز ایستاد. در حالیکه اسمش را در ردیف پنجم دفتر نمره می نوشتم حرف هایی می زدم که شاید در شادی اثرگذار باشد و او را کمی از حالت خجالتی بودن خارج سازد اما بی خبر از شادی که بغض کرده و در آستانه ی گریه کردن قرار دارد.
اسم پدرش را پرسیدم با صدای لرزان جواب داد نوبت که به سطح تحصیلات پدر رسید بی اختیار گریه های آرام و سر به زیرانه ی شادی شروع شد. تازه می فهمیدم که لرزش و بغض شادی به خاطر خجالتی بودنش نبود.
چون من چهارمین سال پیاپی در روستای آغدام (در ترکی: خانه ی سفید) تدریس می کنم و با اهالی روستا کمی و بیش آشنایی دارم هرگز فکر نمیکردم در تابستان امسال اتفاقات ناگواری در روستا خصوصاً برای شادی افتاده باشد.

سکوت همه جا را فرا گرفته بود من که نمیدانستم چه بگویم با صدای لرزان تر از صدای شادی گفتم برود و سر جایش بنشیند و دو سه دقیقه ای نتوانستم حرفی بزنم.
زنگ اول ساعت 8:50 بصدا در
آمد به بچه ها گفتم بیرون بروند نفر آخر رضا بود که از کلاس خارج می شد رضا را صدا زدم تا ماجرا را از او بپرسم. وقتی فهمیدم پدر شادی -که خیلی هم جوان بود- دو هفته ی پیش در تصادف نزدیک روستا دنیای خود را عوض کرده است، بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد.

از دیروز، با شادیِ "شادی"، شاد می شوم و ناراحتی و گریه های آرام و سر به زیرانه ی او در خلوت، مرا خیلی آزار می دهد.
"تقدیم به شادی عزیز"

پی نوشت:

1- امسال هم مثل سال گذشته در پایه ی ششم تدریس می کنم.

2- روستای سی تل در 35 کیلومتری شهرستان قصرقند در همسایگی پاکستان با حدود 100 نفر جمعیت از روستاهای کوچک منطقه می باشد.

3- تعداد دانش آموزانم 6 پسر و6 دختر جمعاً12 نفر هستند.

خوشحال خواهم شد دیدگاه شما را در مورد این پست بدانم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ